تبليغاتX
سکوت سرشار از ناگفتنی هاست


























سکوت سرشار از ناگفتنی هاست

ای زنـــــــــدگی با من بخند... بگذار خیــــال کنم خـــزان ارزوهـــایم تمام شــده است

می‌خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم“


بگو قطار بایستد


بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند


بماند سوت بکشد، بماند دیر برود


بماند سوت بکشد، برود دور شود


بگو قطار بایستد


دارم آرزو می‌کنم


می‌خواهم از همین بین راه


از همین جای هیچ کس نیست


کمی از کنارهٔ دنیا راه بروم

از جاده‌های تنها


که مردان بسیاری را گم کرد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:5 توسط تیکا| |

 

کیســـــــــــــــــــــتی که من

ایــــــــــــــــــــن گونــــــــه

بــــــــــــــــــــه اعتــــــــــــــــماد

نــــــــــــام خــــــــــــــــود را

با تــــــــــــــو می گویــــــــــم،

کلیــــــــــــــــــــد خانـــــــــــه ام را

در دســــــــــتت می گذارم،

نان شادیهـــــــــــایم را

با تو قســــــــــــــــمت می کنم،

به کــــــــــــنارت می نشیــــــــنم و بر زانـــــــــوی تو

این چنـــــــــــین آرام

به خـــــــــــــــــواب می روم؟

کیســـــــــــــــتی که من

این گونــــــــه به جــــــــــد

در دیـــــــــار رویاهای خویــــــــــش

با تـــــــــــو درنــــــــــگ می کنـــــــــــــم؟

احمد شاملو 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:58 توسط تیکا| |

دستان تو در دست من

انگار تنهایم هنوز

دلم میگیرد..................هنوز هم غصه دارم ..............


 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:43 توسط تیکا| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:51 توسط تیکا| |

ما بهم بدهـــــــــــــــــکاریم به یکــــــــــدیگر و به تمام " دوســــــــــتت دارم" های

 ناگفتـــــــــــــــــــــــه ای که پشــــــــت دیــــــــــــــوار غرورمــــــــــــــــان

 مانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و آنهـــــــــــا را

 بلعیـــــــــــدیم تا نشــــــــــــــان دهیــــــــــــــــــم که منـــــــــــطقی

 هســـــــــــــــــــتیم

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 23:58 توسط تیکا| |

دلتنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگی


خوشـــــــــــه انگور سیــــــــــــاه است


لگـــــــد کوبـــــــــش کن


لگـــــــد کوبـــــــــش کن


بگــــــــــــــــــــــــــــــــــذار ساعــــــــــــــــتی بمــــــــــاند


ســـــــــر بســـــــته بمانـــــــد


مســـــــــتت میکند انــــــــــــــــــدوه.......

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:16 توسط تیکا| |

از انســــــــــــــــــــــــــانها غمــــــــــــی به دل نگــــــــــــــــــــیر زیرا خود نیز

 غمــــــــــــگینند! با آنکه

 تنــــــــــــــهایند ولی از خود میــــــــــگریزند! زیرا به خـــــــــود و به

عشـــــــــــــق خـــــــــــــــــود و به

 حقیــــــــــــــــــقت خود شـــــــــــک دارند. پس دوســـــــــــتشان بدار

 حتــــــــــی اگر دوســــــــــــتت    

نداشته باشند!.....

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 0:2 توسط تیکا| |

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است


از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست


دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین

 می کند و باخود به قله بلند اشراق می برد

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 15:17 توسط تیکا| |

من فقط پنـــــــجرهای رو به جــــــــــــــهان دارم


تـــــــــــو گولم می زنی هنـــــــــــوز


دروغ مـــــــــی گویــــــــــی


نمی ایــــــــــی


اینـــــــــــجا دیگر کجاســـــــــــــــــت ؟


این جا هــــــــــــمه چیــــــــــز از حوالـــــــــــی حوصــــــــــله سر می رود


آدمی اصـــــــــــــلا نمی داند دانایــــــــــی چــــــــــیست


من هـــــــــــم مثـــــــــل تو خســـــــــــته ام


این ســــــــــــوی پل از من نیـــــــــست


این ســـــــــــوی پل آزارم می دهنـــــــــــد


تنــــــــــها بادهای بریده ی بیـــــــــن راه می فهمند چه می گویـــــــــــم

وقتــــــــــــش همین الآن اســــــــــت

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:13 توسط تیکا| |

انـــــــــدازه ی یك حـــــــبه ی قنــــــد است !

گاهــــــــی می افتـــــــد توی فنــــــــــجان دل ما !

حـــــــــــل می شود آرام و آرام؛

بــــــی آنكه بفهمیم روحــــــــمان سر می كــــــــشد آنرا ؛

آن چــــــــــای شیــــــــــرین را

شیــــــــــطان زهــــــــرآگین دیـــــــــــرین را

آنوقـــــــــت او خون می شــــــــــــود در خانـــــــه ی تن ؛

می چرخـــــــد و می گردد و می مانـــــــــد آنجا ؛

او می شــــــــود من!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 21:50 توسط تیکا| |

وقتــــــــــــــی تو نیـــــــــــــستی

چقـــــــــدر دل تنــــــــــگ می شوم گاهی

خیــــــــــــــلی زیــــــــــاد

و این دلتنـــــــــگی می بــــــــردم تا ترس

یـــک ترس دائـــــــــــمی که نکنــــــــــد

این
دلتنـــــــــــگی ها

همــــــــــیشگی بشــــــــــــود ...

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:9 توسط تیکا| |

در نگـــــــــــــــــــاهت چیزیــــــــست که نمیدانــــــــــــــــــــــم چیست !

مـــــــــــثل آرامــــــــش بــــــــــعد از یـــــــــــــــک غم

مــــــثل پیـــــــــــدا شدن یـــــــــک لبـــــخنــــد

مــــــــــثل بوی نـــــــــــم بعد از بــــــــاران

در نگـــــــــــــاهت چیزیــــــــــــست که نمیـــــــدانم چیست
!


مــن به آن محتاجم

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:34 توسط تیکا| |

من دیـــــ ــــــ ـــو ا نــــ ــــــ ـــــه نیستم


فقط کمی تــــ ــــ ــــنــــ ــــهـــــ ـــــ ــــا یـــــ ـــــم!


همین...


چرا نگاه می کنی؟

تنها ندیده ای؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:46 توسط تیکا| |

هر زمان که عشق اشارتی کرد در پی او بشتابید.وقتی که عاشق می شویدمگویید

 "خداوند در قلب من

 است "بلکه بگویید من در قلب خداوند جای دارم .اگر شما عاشقیدو آرزویی می

 جویید آرزو کنید که رنج

 بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.آرزو کنید که زخم خورده عشق باشید و خون

 شما با رغبت و

 شادی به زمین ریزد.آرزو کنید که سپیده دم برخیزیدو بالهای قلبتان را بگشاییدو

سپاس گوییدکه یک روز

 دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است .آرزو کنید که هنگام ظهر بیاسایید و به

 وجد و هیجان

 عشق بیندیشید.آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز

 آیید.و به خواب

روید،با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

 
دین من عشق است و مرکب عشق مرا به هر کجا خواهد سوق می دهد

.
آری عشق برای عشق کافیسـت.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 1:4 توسط تیکا| |



تو کیــــــــــــــــستی؟؟


و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و

پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود

سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟ 

پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای

برای بخشش باشی ؟
 
آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟


زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو.

که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال

عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 21:23 توسط تیکا| |

گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟

گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟

گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟

گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟

گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟

گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟

گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام تو من...
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 22:52 توسط تیکا| |

 
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 19:44 توسط تیکا| |

من سکوت خويش را گم کرده ام .

لاجرم در اين هياهو گم شدم .

من که خود افسانه ميپرداختم ,

عاقبت افسانه مردم شدم !




اي سکوت اي مادر فريادها !

ساز جانم از تو پر آوازه بود .

تا در آغوش تو راهي داشتم ,

چون شراب کهنه شعرم تازه بود .




در پناهت برگ و بار من شکفت ,

تو مرا بردي به شهر يادها ,

من نديدم خوشتر از جادوي تو ,

اي سکوت اي مادر فريادها .




گم شدم در اين هياهو گم شدم ,

تو کجايي تا بگيري داد من ؟

گر سکوت خويش را ميداشتم ,

زندگي پر بود از فرياد من !

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 23:46 توسط تیکا| |

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن

است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

و جنسش عوض نمی شود ...

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...برای همیشه!

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 2:39 توسط تیکا| |

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی

فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!!

اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم


اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد

 
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند... بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در

نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 0:18 توسط تیکا| |


آخرين مطالب
» میخاهم
» تو کیستی؟
» دلــــــــــــــم
»
» مابـــدهــــــــــــکاریــــــــم
» دلتنــــــــــــــگی
» دوســـــــــتشان بدار
» مقایـــــسه عشـــق و دوســـــــت داشتن از دیدگاه دکتر شریعتی
» وقتـــش همــــــین الان اســــــــت.
» شیطــــــــان

Design By : RoozGozar.com